چهارشنبه چهاردهم دی 1390
.jpg)
به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد
حمد بی حد و ثنای بی عد پادشاهی را که وجود هر موجود نتیجه جود اوست - وجود هر موجود حمد و ثنای وجود او .آن خداوندی که از بدیع فطرت و صنیع حکمت به قلم کرم نقوش نفوس را بر صحیفه عدم رقم فرمود و آب حیات معرفت را درظلمات خلقیت بشریت تعبیه کرد .
In a world of tricks and distrust, it's dramatically difficult to be honest. In an incredibly earthly stricken lifestyle it's enormously severe to follow the route of heaven. In a pseudo political views of the selfish voracious despoilers it's nearly impossible to follow the idea of human rights. It's ridiculous to seek knowledge for the sake of human evolvement. Science ironically means to be able to get things in your favor in a way that others, e.g. your rivals are ignorant enough to achieve
This is an ugly face of what goes on the screen of modern time . This perspective may sound quite unnatural and awkward but to fight with this current is taken as the efforts of an unsung hero
So now what can those few purely-remained people do to help the humanity
I think the only and last solution is the first godly-given prosperity,REVELATION
People can still have " religious experience ". God still exists and despite all manifestations of evil thoughts, up there sometimes of survivance can be found
That's perfect, I believe. What do you think
Morteza Goodarzi
چهارشنبه چهاردهم دی 1390
O beautiful wine-bearer, bring forth the cup and put it to my lips
Path of love seemed easy at first, what came was many hardships
With its perfume, the morning breeze unlocks those beautiful locks
The curl of those dark ringlets, many hearts to shreds strips
In the house of my Beloved, how can I enjoy the feast
Since the church bells call the call that for pilgrimage equips
With wine color your robe, one of the old Magi’s best tips
Trust in this traveler’s tips, who knows of many paths and trips
The dark midnight, fearful waves, and the tempestuous whirlpool
How can he know of our state, while ports house his unladen ships
I followed my own path of love, and now I am in bad repute
How can a secret remain veiled, if from every tongue it drips
If His presence you seek, Hafiz, then why yourself eclipse
Stick to the One you know, let go of imaginary trips
الا یا ایها الـساقی ادر کاسا و ناولـها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
بـه بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگـشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افـتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امـن عیش چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بربندید مـحـمـلها
بـه می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
کـه سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
شـب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کـجا دانـند حال ما سبکـباران ساحـلها
همـه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نـهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها
حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ
مـتی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملـها
شنبه شانزدهم بهمن 1389
شكست يك فرصت است.
اگر ديگري را مقصر بداني،
پاياني براي مقصر دانستن ديگران وجود نخواهد داشت.
فرزانه به وظايفش عمل مي كند
و اشتباهاتش را اصلاح مي نمايد.
او آن چه ضروري است را به انجام مي رساند
و از ديگران چيزي طلب نمي كند.
If you blame someone else
there is no end to the blame
Therefore the Master
fulfills her own obligations
and corrects her own mistakes
She does what she needs to do
and demands nothing of others
دوشنبه چهارم مرداد 1389

نيچه و بوديسم
نيچه، بوديسم را نيستانگاري منفعل ميپنداشت
وي بوديسم را واكنشي به اديان مختلف بهويژه برهمايي و خدايان متعدد آن دانست و گفت: البته آيين بودا خدايان را در افسانههايش به عنوان مخلوقات ميپذيرد.
صديقين ادامه داد: بودا ادعاي الهي بودن آيينش و فرستاده شدن از سوي خدا را ندارد، بلكه وي يك آيين انسانمدارانه را ارايه ميكند. نويسنده كتاب نيز در پي اثبات نيستانگاري وي نيست. البته شايد هم بودا نيستانگار بوده و نويسنده اشتباه كرده است.
وي درباره نحوه توجه نيچه به بوديسم گفت: او شوپنهاور را نخستين آموزگارش ميداند، فيلسوفي كه به تعاليم بودا و آيينهاي هندي علاقه بسيار داشت و بعدها كه نيچه از شوپنهاور رويگرداند، ادعا كرد كه شوپنهاور نيز نظير بودا يك نيستانگار منفعل است. بنابراين چنين ميتوان نتيجه گرفت كه نيچه بودا را دچار نوعي از نيستانگاري منفعل ميپنداشت و نقدهايي را به وي و آيينش وارد ساخت.
صديقين خاطرنشان كرد: نيچه در واقع بوديسم را با توجه به شرايط اديان در اروپا در برههاي كه در آن ميزيست، بررسي ميكرد. اين فيلسوف آلماني معتقد است سير تفكر غرب از افلاطون به اين سو، شش مرحله را از سر گذرانده كه مراحل پاياني به نيستانگاري منفعل ختم ميشود. اين امر نشان دهنده مقايسه شرايط اروپاي آن زمان با دوران بودا از سوي نيچه است.
اين مترجم ادامه داد: نيچه معتقد بود روشنفكران اروپايي معاصر با وي، دقيقا همان تفكراتي را در پيش گرفتهاند كه بودا در دوران خودش دنبال ميكرد. اين ادعاي نيچه را ميتوان واكنش او نسبت به وضعيت تفكر در اروپاي آن سالها دانست.
وي افزود: نويسنده اين كتاب بخشهايي از يكي از آثار نيچه را كه در آن سير تفكر غرب را از افلاطون به اين سو به زيبايي بيان شده، انتخاب و به كتابش افزوده است. مراحلي كه نيچه در اين سير تفكر ذكر كرده، پس از كانت به پوزيتيويسم و نيستانگاري ميانجامد.
صديقين خاطرنشان كرد: به باور وي، اين شكاف از زمان افلاطون كه به نمود و حقيقت در جهان اعتقاد پيدا كرد، آغاز شد و تاكنون ادامه يافت. چنين فرآيندي بود كه نيستانگاري را سبب شد.
وي علمگرايي و داروينيسم را مكاتبي برشمرد كه به اين شرايط فكري دامن زدند و گفت: به همين دليل است كه اين دو موج فكري را از مظاهر نيستانگاري به شمار آوردهاند.
صديقين درباره برداشتهاي نويسنده اين كتاب گفت: نويسنده اين كتاب ابتدا سير تفكر غرب از نگاه نيچه را توضيح داده، سپس به بررسي انديشههاي بودا ميپردازد. وي در بررسيهايش به اين نتيجه ميرسد كه بسياري از ديدگاههاي بودا شبيه به برخي نظريات نيچه است.
وي افزود: شايد اگر نيچه برداشت درستي از بوديسم داشت، متوجه ميشد كه بودا به ابرمردي كه توصيف ميكند، شبيه است. تعاليم بودا و نيچه مشترك بود، اما به اعتقاد نويسنده اين كتاب، نيچه وي را بهدرستي تفسير نكرد. نيچه معتقد بود بايد اخلاقيات قديم را بشكنيم و اخلاقياتي نوين را بنا بگذاريم تا طريقي براي رسيدن به ابرمرد گشوده شود.
صديقين، ابرمرد نيچه را متأثر از تعاليم بودا ندانست و گفت: با اين وجود بايد در نظر داشت كه نيچه بودا را رد ميكند، اما همچنان بوديسم را بر مسيحيت ترجيح ميدهد. لذا همچنان ميتوان تصور كرد كه نيچه در نظرياتش ناخواسته تحت تأثير بودا بوده است.
كتاب «نچه و بوديسم» از سوي انتشارات پرسش در دست انتشار است.
چهارشنبه دوم تیر 1389

زندگي از فيزيك تا متافيزيك
در دوران امر بين فيزيك و متافيزيك،كمتر پديده اي را مي توان يافت كه به صورت كامل فيزيكي و يا به صورت كامل متافيزيكي باشد. چنين مي نمايد كه سرشت و سرنوشت تمام يا بسياري از پديده ها وقوع در طبيعت و عروج به سوي ماوراي طبيعت است، چيزي كه در زبان فلسفي رايج، براساس حفظ و پاسداشت مرزهاي فهم و فكر بيش از آنكه با عبارت طبيعت و ماوراي آن بيان شود، با تعبير فيزيك و متافيزيك ادا مي شود. در اين ميان زندگي را مي نگريم كه به مثابه يك پديده هرگز از اين دو حوزه جدا نمي گردد، از آن رو كه زندگي با خلأ بيگانه است و هم از آن رو كه خلأ گريزي از نخستين اوصاف زندگي به شمار مي آيد.گفتگو با دكتر مهدي گلشني ـ ـ استاد محترم فيزيك دانشگاه صنعتي شريف ـ ـ ـ ابعادي ديگر از زندگي را به بحث نهاده ايم،تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد.اولين سوٌال تعريفي است كه شما از زندگي ارائه مي دهيد.
براي اينكه بدانيم تعريف زندگي چيست، اول بايد بدانيم كه هدف از زندگي انسان و پيدايش انسان و به طور كلي هدف حيات انسان چيست؛ آيا كاملاً بي هدف است، آنطوركه بعضي از تئوريهاي رايج روز مي گويد و فضلاي روز تكرار مي كنند يا هدف دارد؟ ما كه مسلمان هستيم، به پيروي از قرآن معتقديم كه هيچ چيز بي هدف نيست و همه چيز هدف دار است از جمله آفرينش انسان كه هدف دار است .هدف از زندگي رسيدن به آن مقام شامخ انساني است كه انسان در عبادت خداوندي مستغرق شود و آثار خداوندي را بفهمد و به عظمت خداوند پي ببرد.
خواهشي اندر جهان، هر خواهشي را در پي است
خواستي بايد كه بعد از آن نباشد خواستي
از اين رو از نظر من هدف زندگي رسيدن به مقام عاليه اي است كه براي انسان فرض شده است و انسان را از حيوان متفاوت مي كند. البته اين مستلزم اين است كه از اول، در مراحل تربيت به افراد انسان گفته شود كه هدف چيست تا با آن آشنا شوند و خودشان با بررسي به اين موضوع پي ببرند به نظر من خود زندگي يعني گذراندن اوقات. زندگي عبارتست از: گذراندن اوقات. آن وقت اگر اين گذراندن اوقات با حاصل باشد، اين زندگي را موفق مي دانيم ولي اگر بدون حاصل باشد، ناموفق مي دانيم. منتها بايد ببينيم با چه معياري مي سنجيم كه حاصل خوب است يابد؟به نظر شما در دوران امر بين اينكه زندگي تا چه حد فيزيكي و تا چه حد متافيزيكي است، زندگي فيزيكي است يا متافيزيكي؟
اين دو با هم مخلوط است. من چون با فيزيك انس زيادي داشته ام، راحت به شما مي گويم كه اگر شما با دقت به موضوع فيزيك و متافيزيك نگاه كنيد، به سختي مي توانيد آن دو را از يكديگر جدا كنيد. شما فيزيكي را پيدا كنيد كه در درون آن متافيزيك نباشد. ما وقتي متافيزيك را تعريف مي كنيم، مي گوييم: متافيزيك عبارتست از: احكام عام وجود. شما وقتي به سراغ فيزيك مي آييد، يك سلسله آزمايش هاي خاص انجام مي دهيد. يعني حوزه هاي بسيار خاصي را در نظر مي گيريد و رويش تجربه مي كنيد. اين تجربه بسيار محدود است. آن وقت شما نتايج اين تجربه را تعميم مي دهيد. به عنوان مثال چند سيم را حرارت مي دهيد و مي بينيد كه طول آنها در اثر حرارت زياد مي شود.بعد به اين اكتفا نمي كنيد كه اين سيم خاص يا اين سيم مسي اينگونه است، بلكه مي گوييد: فلزات چنين هستند كه وقتي حرارت داده مي شوند، منبسط مي شوند. چرا شما اين تعميم را انجام مي دهيد؟ آيا شما مجاز به اين تعميم هستيد؟ معمولاً اين كار را انجام مي دهيد. تكيه گاه باطني شما در اعتماد و اطمينان به اين تعميم چيست؟
به عقيده من تكيه گاه همه اين تعميم ها متافيزيك است. افراد فكر مي كنند كه كاري كه مي كنند، صرفاً آزمايش است. اگر فقط چيزي را حرارت دهند و عددهايي را يادداشت كنند، آنچه بر جاي مي ماند و حاصل مي شود، مجموعه اي از كاتالوگهاي اعداد مي شود، ولي شما اين اعداد را ربط مي دهيد و قوانين عام مي سازيد و بعد به آن اكتفا نمي كنيد و مي گوييد: اگر عين قضيه در كره مريخ هم انجام شود، نتيجه همين است. اينها تعميم هايي است كه واقعاً فوق فيزيك است.
فيزيك با حواس و آزمايش ها و نتيجه گيري سروكار دارد ولي شما در مقام نتيجه گيري، هميشه از جزئيات به كليات منتقل مي شويد و نتايجي كه شعور را با فيزيك بيان كنيم. ممكن است هيچ وقت نتوانيم اين كار را بكنيم. ممكن است شعور را حتي نتوانيم به زبان رياضي بيان كنيم. يعني: واقعاً شعور مرموزترين بخش قابل تفسير جهان است. توجه بفرماييد كه قرآن صريحاً مي فرمايد: يسئلونك عن الروح. قل الروح من امر ربي. اين آيه به صورتهايي مختلف تفسير و تعبير شده است. چون آيه در ادامه مي فرمايد: و ما اوتيتم من العلم الا قليلاً. از نظر بنده مفهوم اين آيه اين است كه معلوم نيست كه ما بالاخره بفهميم شعور يا روح چيست. ما به روح خيلي نزديك هستيم و خيلي از ابعاد آن را مي فهميم و ممكن است از بسياري از خواص آن استفاده كنيم ولي اين كه آيا مي توانيم بفهميم خودش چيست؟ اين معلوم نيست.من ذهن را بُعدي از روح مي دانم ولي در واقع زندگي آن چيزي است كه انسان مي فهمد و اين بُعد روحي زندگي ما را نشان مي دهد. شما غذايي را مي خوريد كه در آن لحظه بسيار خوشمزه است ولي آن تمام مي شود. آنچه كه مي ماند، خاطراتي است كه مي ماند و احياناً آن را چند ساعت بعد يا چند سال بعد نقل مي كنيد كه بُعد روحي قضيه است. آن چيزي كه انسان با آن زندگي مي كند، ابعاد روحي زندگي است؛ چيزهايي است كه با روح سرو كار دارد. بقيه حواس هم به عنوان ابزار در خدمت روح و زندگي هستند. بويايي، بويي را حس مي كند و در اختيار ما مي گذارد كه لحظه اي است و مي گذرد. آن چيزي كه مي ماند، با روح سروكار دارد، ولي روح به تفسير نياز دارد.
مهمترين مسئله زندگي براي انسان به طور عام چه چيزي مي تواند باشد؟
اين كه بفهمد كه در اين دنيا چه كاره است. اينكه بدانيد از كجا آمده ايد چه كار مي كنيد و به كجا مي رويد، بزرگترين و مهمترين مسئله زندگي است.آن وقت شما اگر اين موضوعات را واقعاً با تمام وجودتان درك كنيد، تمام اعمال شما با آن تطبيق مي كند و همواره مواظب هستيد كه اشتباه نكنيد و كار خطا انجام ندهيد.
منبع :http://www.ettelaat.com
«اگر انسانها در طول عمر خویش فعالیت مغزشان به اندازه یک میلیونیوم معدهشان بود، اکنون کره زمین تعریف دیگری داشت.»
آلبرت انیشتین
سه شنبه یکم تیر 1389
Revelation
Transmission of knowledge from God or gods to humans. In the Western monotheistic religions of Judaism, Christianity, and Islam, revelation is the basis of religious knowledge. Humans know God and his will because God has chosen to reveal himself to them. He may communicate with his chosen servants through dreams, visions, or physical manifestations and may inspire prophets who relay his message to the people. His will may also be translated directly into writing through the handing down of divine law (e.g., the Ten Commandments) or scripture (e.g., the Bible and the Qur'an). Other religions emphasize "cosmic" revelation, in which any and all aspects of the world may reveal the nature of a single underlying divine power (e.g., Brahman in the Vedas)
شنبه بیست و دوم خرداد 1389
برای جویندگان خرد دروازه اندیشه همواره گشوده می گردد
جمعه بیست و یکم خرداد 1389
دارُالفُنون
دارُالفُنون نام مدرسهای است که به ابتکار امیرکبیر در زمان ناصرالدینشاه برای آموزش علوم و فنون جدید در تهران تأسیس شد. در دارالفنون استادان هر چندوقت یک بار به فرنگ میرفتند تا علوم جدید را فرا گیرند. میشود گفت که دارالفنون نخستین دانشگاه تاریخ ایران پس از اسلام میباشد که تا دیرزمانی همه دانشگاههای خارجی را در نوشتههای ایرانی دارالفنون میخواندند.
پس از سفر امیرکبیر به روسیه، وی متوجه نیاز فوری کشور به مرکز آموزش عالی گردید. لذا از ابتدای صدارت تلاش خود را برای ایجاد این مرکز آغاز نمود. ولی متاسفانه خود وی هیچگاه شاهد افتتاح آن نشد. چرا که نخستین دسته از اساتید به سرپرستی دکتر پولاک، دو روز پس از دستگیری و تبعید امیرکبیر به تهران رسیدند و طبیعتا با استقبال گرمی مواجه نشدند. [۲] دارالفنون در روز پنجم ربیعالاول ۱۲۶۸ هجری قمری، سیزده روز پس از کشته شدن امیرکبیر و با حضور ناصرالدین شاه شروع به کار کرد. در آن زمان هفت معلم اتریشی، آموزش محصلینی را که اغلب از خانوادههای مهم و بانفوذ بودند، بر عهده داشتند. با وجود آغاز به کار مدرسه عملیات ساختمانی آن تا سال ۱۲۶۹ ادامه داشت. در سال ۱۳.۴ قمری نیرالملوک وزیر علوم تالار نمایشی در مدرسه ساخت تا مکانی برای اجرای تئاتر باشد. از آن زمان درِ اصلی مدرسه در خیابان همایون بسته و دری به خیابان ناصریه سابق و ناصر خسرو فعلی گشوده شد..[۳] اولین گروه اساتید دارالفنون عبارت بودند از:
- بارون گومنس (استاد پیاده نظام)
- اوگوست کرزیز (استاد توپخانه)
- زاتی (استاد مهندسی)
- نمیرو (استاد سوارنظام)
- کارتنا (استاد مهندسی معدن)
- دکتر پولاک (استاد طب و داروسازی)
بعدها با اعتراض سفیر انگلستان به ملیت بلژیکی این افراد، چند استاد ایتالیایی، فرانسوی و آلمانی نیز به این افراد اضافه شدند. سه استاد ایرانی طب، عربی و جغرافیا و یک استاد فرانسوی مقیم ایران نیز بزودی به این جمع افزوده شدند. [۴]
ساختمان
نقشه بنای دارالفنون را میرزارضاخان مهندس طرح نمود و محمدتقی معمارباشی احداث بنا را آغاز کرد. قسمت شرقی بنا در سال ۱۲۶۷ اتمام یافت.[۵] هشتاد سال پس از فعالیت و در سال ۱۳۰۸ (۱۳۴۸ قمری) ساختمان مدرسه به دستور اعتمادالدوله وزیر وقت معارف تخریب شد و ساختمان فعلی با نقشهٔ مهندسی روسی ساخته شد.[۶]
آموزش در دارالفنون
پیادهنظام، سوارهنظام، توپخانه، مهندسی، پزشکی و جراحی، داروسازی و کانیشناسی رشتههایی بود که در این مدرسه تدریس میشد. زبان فرانسه، علوم طبیعی، ریاضی، تاریخ و جغرافیا دروس مشترک همهٔ رشتهها بود. بعدها زبان انگلیسی، روسی، نقاشی و موسیقی به این درسها افزوده شد.
استادان
داودخان به عنوان نماینده امیرکبیر به اتریش رفت تا به سفارش وی ۶ استاد در زمینه کارهای نظامی و امور وابسته به آن، استادی برای آموزش فیزیک، شیمی و داروسازی و دو معدنچی که در کار معدن توانمند باشند را به خدمت بگیرد. بدین ترتیب ۷ استاد به ایران دعوت و به عنوان اولین استادان دارالفنون مشغول به کار شدند. بعدها معلمینی از ایتالیا، آلمان و فرانسه نیز استخدام شدند.
نام برخی از معلمان
- دکتر ژرژ (پزشکی)
- دکتر گالی (جراحی)
- موسیو دانتان (تاریخ طبیعی)
- موسیو المر (شیمی)
- موسیو داوید (مهندسی)
- بدیعاله واجد سمیعی (ریاضی)
- عبدالغفار نجمالدوله
- عبدالرزاق بغایری



